یک سنـگ کوچولو وسـط کوچه ای افتاده بود.

هرکسـی از کوچه رد ميشد، لگدی به سـنگ میزد و پرتش میکرد یک گوشـه ی ديگر. سنگ کوچولو خيلـي غمگین بود. تمام بدنـش درد میکرد.

هرروز از گوشه ای به گوشه ای می افتاد و تکه هایی از بدنش کنده ميشد. سنگ کوچولو اصلا حوصله نداشت. دلش می خواست از سر راه مردم کنار برود و در گوشه ای مخفی شود تا کسی او را نبیند و به او لگد نزند.

یک روز مردی با یک وانت پر از هندوانه از راه رسید. وانت را کنار کوچه گذاشت و توی بلنـدگوی دستیش داد زد: « هندونه ی قرمز و شیرین دارم. هنـدونه به شـرط کارد. ببین و ببر.»

مردم هم آمدند و هندوانه ها راخریدند و بردند. مرد تمام هندوانه ها را فروخت. فقط یک هندوانه کوچک براي خود باقی ماند. مرد نگـاهی به روی زمین و زیر پایش انداخت.

چشمش به سنگ کوچولو افتاد. آنرا برداشت و طوری کنار هندوانه گذاشت که موقع حرکـت، هندوانه حرکت نکند و قل نخورد.

بعد هم با ماشین بسوی رودخانه ای بیرون شهر رفت. کنار رودخانه ایستاد، سنگ کوچولو را برداشت و درون آب رودخانه انداخت.

بعد هم هنـدوانه را پاره کرد و کنـار رودخانه نشست و آنـرا خورد و سـوار وانت شد و حـرکت کرد و رفت.

سنگ کوچولوی قصـه ی ما توی رودخانه بود و از اینکـه ديگر توی آن کوچـه ی پرسروصدا نیست و کسـی لگدش نمی زند، شـادمان بود و خدا را شکر میکرد .

روزها گذشـت. فصل تابسـتان رفت و پائیز و بعد هم زمسـتان آمدند و رفتند. سنگ کـوچولو همان جا کف رودخـانه افتاده بود. گاهـی جریان آب وی را اندکـی جا به جا میکرد و این جابجایی تن کوچـک وی را به حرکـت وامی داشت.

او روی سنگ های ديگر می غلتید و ناهـمواری های روی بـدنش از بین میرفتند . وی آرام آرام به یک سـنگ صاف و صیقلی تبدیل شد.

یک روز تعـدادی پسـر بچه همراه معلمشان به کنار رودخانه آمدند تا سنـگها را ببینند. آن ها می خواستـند بدانند به چه دلیل سـنگ های کف رودخانه صاف هسـتند. یکی از آن ها سـنگ کوچولوی قصه ی ما را مشـاهده کرد. آنرا برداشت و به منـزل برد.

آنرا رنگ زد و برایش صورت و زلف و لباس کشـید. سنگ کوچولو به صورت یک آدمـک بامزه در آمد. پسرک سـنگ را که اکنون شکل جدیدی  پیدا کرده بود به مادرش نشـان داد. مامان از آن خوشـش آمد.

یک تکه روبان قرمز به سـنگ کوچولو بست و آنرا به دیوار اتاق خواب پسـرک آویزان کرد.

اکنون سـنگ کوچولوی داستان ی ما روی دیوار اتاق پسـرک آویزان است و ديگر نگران لگد خوردن و پرتاب شدن به بین کوچه نیسـت. پسری هم که او را به صورت عروسـک درآورده، هرروز نگاهـش ميکند و او را خيلـي دوست دارد.


3 دیدگاه

پارمیس · 1400/02/15 در 10:34

اسم نویسنده این داستان چیه؟

مهدی · 1398/12/21 در 01:56

سلام پیس کو انگلیسیش

    ماهور · 1398/12/21 در 10:14

    این از دسته بندی داستان های فارسی هست که انتخاب کردید

دیدگاهتان را بنویسید

Avatar placeholder

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نماد اعتماد الکترونیکی

فروشگاه
.
انتخاب های شما0
شما هیچ محصولی در سبد خرید خود ندارید!
بازگشت به فروشگاه و ادامه خرید
0
جستجو میان محصولات
×
کد تخفیف مورد نظر خودتون رو انتخاب کنید
×

انتخاب پشتیبان و گفتگوی واتساپی

×