آنچه در لولوکیدز میتوان یافت

مجموعه ترانه های موزیکال و آموزشی لولو کیدز ، کوکو ملون ، سوپر جوجو ، جوگنو کیدز ، پینگ فانگ ، بیبی بام ، کیدز تی وی ، کیدز دیانا شو ، سوپر سیمپل ، مجموعه کارتون آموزش زبان انگلیسی هی داگی ، آموزش موسیقی کودکان، آموزش نقاشی کودکان و ...

داستان سنگ کوچولو

سنگ کوچک

یک سنـگ کوچولو وسـط کوچه ای افتاده بود.

هرکسـی از کوچه رد میشد، لگدی به سـنگ میزد و پرتش میکرد یک گوشـه ی دیگر. سنگ کوچولو خیلـی غمگین بود. تمام بدنـش درد میکرد.

هرروز از گوشه ای به گوشه ای می افتاد و تکه هایی از بدنش کنده میشد. سنگ کوچولو اصلا حوصله نداشت. دلش می خواست از سر راه مردم کنار برود و در گوشه ای مخفی شود تا کسی او را نبیند و به او لگد نزند.

یک روز مردی با یک وانت پر از هندوانه از راه رسید. وانت را کنار کوچه گذاشت و توی بلنـدگوی دستیش داد زد: « هندونه ی قرمز و شیرین دارم. هنـدونه به شـرط کارد. ببین و ببر.»

مردم هم آمدند و هندوانه ها راخریدند و بردند. مرد تمام هندوانه ها را فروخت. فقط یک هندوانه کوچک برای خود باقی ماند. مرد نگـاهی به روی زمین و زیر پایش انداخت.

چشمش به سنگ کوچولو افتاد. آنرا برداشت و طوری کنار هندوانه گذاشت که موقع حرکـت، هندوانه حرکت نکند و قل نخورد.

بعد هم با ماشین بسوی رودخانه ای بیرون شهر رفت. کنار رودخانه ایستاد، سنگ کوچولو را برداشت و درون آب رودخانه انداخت.

بعد هم هنـدوانه را پاره کرد و کنـار رودخانه نشست و آنـرا خورد و سـوار وانت شد و حـرکت کرد و رفت.

سنگ کوچولوی قصـه ی ما توی رودخانه بود و از اینکـه دیگر توی آن کوچـه ی پرسروصدا نیست و کسـی لگدش نمی زند، شـادمان بود و خدا را شکر میکرد .

روزها گذشـت. فصل تابسـتان رفت و پائیز و بعد هم زمسـتان آمدند و رفتند. سنگ کـوچولو همان جا کف رودخـانه افتاده بود. گاهـی جریان آب وی را اندکـی جا به جا میکرد و این جابجایی تن کوچـک وی را به حرکـت وامی داشت.

او روی سنگ های دیگر می غلتید و ناهـمواری های روی بـدنش از بین میرفتند . وی آرام آرام به یک سـنگ صاف و صیقلی تبدیل شد.

یک روز تعـدادی پسـر بچه همراه معلمشان به کنار رودخانه آمدند تا سنـگها را ببینند. آن ها می خواستـند بدانند به چه دلیل سـنگ های کف رودخانه صاف هسـتند. یکی از آن ها سـنگ کوچولوی قصه ی ما را مشـاهده کرد. آنرا برداشت و به منـزل برد.

آنرا رنگ زد و برایش صورت و زلف و لباس کشـید. سنگ کوچولو به صورت یک آدمـک بامزه در آمد. پسرک سـنگ را که اکنون شکل جدیدی  پیدا کرده بود به مادرش نشـان داد. مامان از آن خوشـش آمد.

یک تکه روبان قرمز به سـنگ کوچولو بست و آنرا به دیوار اتاق خواب پسـرک آویزان کرد.

اکنون سـنگ کوچولوی داستان ی ما روی دیوار اتاق پسـرک آویزان است و دیگر نگران لگد خوردن و پرتاب شدن به بین کوچه نیسـت. پسری هم که او را به صورت عروسـک درآورده، هرروز نگاهـش میکند و او را خیلـی دوست دارد.

  • follow me
۳ دیدگاه
  1. مهدی
    سلام پیس کو انگلیسیش
    پاسخ اسفند , ۱۳۹۸ at ۱:۵۶ ق٫ظ
    • ماهور
      این از دسته بندی داستان های فارسی هست که انتخاب کردید
      پاسخ اسفند , ۱۳۹۸ at ۱۰:۱۴ ق٫ظ
  2. پارمیس
    اسم نویسنده این داستان چیه؟
    پاسخ اردیبهشت , ۱۴۰۰ at ۱۰:۳۴ ق٫ظ
دیگاه شما چیست؟

خلاصه سبد خرید
هیچ محصولی در سبد خرید شما وجود ندارد!
ادامه خرید
0