شعر و داستان فارسی
داستان سنگ کوچولو
یک سنـگ کوچولو وسـط کوچه ای افتاده بود.
هرکسـی از کوچه رد ميشد، لگدی به سـنگ میزد و پرتش میکرد یک گوشـه ی ديگر. سنگ کوچولو خيلـي غمگین بود. تمام بدنـش درد میکرد.
هرروز از گوشه ای به گوشه ای می افتاد و تکه هایی از بدنش کنده ميشد. (بیشتر…)



